عسکر درخشام از بازماندگان اتوبوس غرق شده در سال شصت وپنج، وجانباز وجنگ تحمیلی ، اگر چه یاد آوری آن لحظات سخت وکشنده و ساعت ها انتظار در فضای مرگ وزندگی را بسیار سخت می داند اما ازآن ساعتها  می گوید تا شاید بخشی از حقایق وابعاد حادثه روشن شود.

متن پیش رو خاطرات عسکر درخشام اهل زنگنه ، جانباز جنگ و از بازماندگان اتوبوس مرگ است.

سال 1365 اول دبیرستان بودم، باران چند روزی پشت سر هم باریده بود.من وچهل پنجاه نفر از اهالی زنگنه در شهرستان فسا درس می خواندیم،هرچند نفرباهم خانه ایی اجاره کرده بودیم .یکی ازشبها حدود بیست نفر در یکی از خانه های اجاره ایی جمع شده بودیم، به ما خبر دادند که بارندگی شدید روستاهای قره بلاغ را خراب کرده است.ما تصمیم گرفتیم فردای آن روز به روستا برگردیم. فرداساعت ده صبح بود که همه در پست دارابی جمع شده بودیم ومنتظر ماشین شدیم، که اتوبوسی از داراب سر رسید که به علت مسدود شدن راه از رفتن به شیراز باز مانده بود وبرمی گشت،سوار اتوبوس شدیم .ما وچند مسافر بازمانده از راه شیراز ، یک زن ودوبچه سه وچها ر ساله داخل اتوبوس بودند.

درمسیر راه به علت مشکل فنی وبارندگی،اتوبوس چند بار از مسیر خارج شد اما اتفاقی نیافتاد.به تنگ موردی که رسیدیم جاده به علت باران وجمع شدن خاروخاشاک مشخص نبود، راننده اتوبوس با مشورت   با مسافران مسیر خود را ادامه داد.حدود ده متر از مسیر کنار رودخانه را طی کرده بودیم که لاستیک اتوبوس به داخل رودخانه رفت و اتوبوس به صورت بغل در رودخانه گیر کردوبه مرور آب از شیشه ها بالا آمد، شیشه ها را شکستیم و وتک تک روی سقف اتوبوس رفتیم ، در بیست متری ما تپه ای بود که  حدود ده نفر از ما به کمک هم به تپه رسیدیم اما بارندگی که شدت یافت دوباره تصمیم گرفتیم به اتوبوس برگردیم ساعت یازده ظهر بود که اتوبوس به داخل رودخانه سقوط کرده بود و  تاساعت دو عصر باران به شدت وضعف می بارید.هوا به شدت سرد بود , صدای به هم خوردن دندان بچه ها شنیده می شد،همه ساکت بودند ، ساعت سه عصر مقدار وسرعت آب زیاد تر شد و تپه ایی که خرم وجابر غلباش واکرم زنگنه روی ان ایستاد ه بودند به زیر آب می رفت،آن سه نفر که داشتند یخ می زدند، خود را به درون آب انداختند ، انها را می دیدیم که ازما دور می شدند.عده ایی مسافر از دور ماراتماشا می کردند،ولی هیچ امکاناتی نداشتند،مردم از ماشین خاوری که مجهز به سیم بکسل بود خواستند سیم خود را به داخل آب افکند اما راننده از ترس خود داری کرد.

ساعت چهار عصر بود ، هوا خیلی سرد شده بود و همه نا امید بودیم تا اینکه فردی به نام آقای فیضی طنابی را به کمر بست و و با کمک مردم به داخل رودخانه آمد.او طناب را به من رساند .همه به من گفتند اول تو برو ولی وقتی طناب را به کمر آقای جرغه بستند و آب اورا به این طرف وآن طرف کشاند همه ترسیدیدیم با طناب برویم .حتی وقتی یک سر طناب را به چرخ اتوبوس بستند کسی جرات رفتن نداشت.

ساعت چهار ونیم بود و هوا به شدت سرد بود، تاریکی هوا وضعیت را بدتر می کرد، بچه ها دادوبیداد گریه می کردند، یک نفر اذان می گفت ، یک نفرقرآن می خواند وتعدادی دعا می کردند.آب به روی سقف اتوبوس رسید چند نفر با فشار آب به داخل رودخانه افتادند و ماتنها آنها رامی دیدیم که درآب فرو می روند.نگاه کردم ببینم که یکی از دوستان صمیمی ام هست یانه ، او را درهمان حال مشغول نماز دیدم با فشار آب او نیز به درون آب افتاد وبه دنبال او چندنفر دیگر به داخل آب افتادند، نای ایستادن ندا شتیم وناامید بودم،من به علت ترکشی که درجبهه به شکمم خورده بود شنا برایم مشکل بود اگر چه با دوستم علی کوهکش آموزش غواصی دیده بودیم وشنا کردن را بلد بودیم.با مشورت باهم تصمیم گرفتیم خودمان را به طنابی که به چرخ اتوبوس بسته شده بود برسانیم .حدود هفت نفر بودیم که خود را به طناب رساندیم، نصف راه را طی کرده بودیم که طناب پاره شد دستانم به خاطر گرفتن بند پاره شده بود، دستانم رها شد وبه زیر آب رفتم اما تسلیم نشدم وبا چنگ زدن خود را به کنار رودخانه رساندم. عده ایی از مردم مرا از آب گرفتند، نای حرف زدن نداشتم وبی هوش شدم، مردم مرا درپتو پیچیده بودند وبه داخل ماشینی برده بودند وبا روشن کردن بخاری ماشین مرا گرم کردند.چشمم را باز کردم ، هوا تاریک شده بود، مرا به پاسگاه جلیان بردند.دو تا سه نفر از مسافران اتوبوس نیز درپاسگاه بودند ، آنها گفتند که توسط کارگران افغانی   که در کوره های آجر پزی کار می کردند نجات یافته اند.خوشحال شدم وفکر کردم همه نجات یافته اند اما خبر نداشتم  جنازه دوستانم را آب به لار وجهرم برده است. آن شب یکی از معلمانم من ونادعلی را به خانه بردو به ما جا وغذا داد.

فردا من ونادعلی تصمیم گرفتیم به محل حادثه برویم و چون جاده خراب شده بود مجبور شدیم پای پیاده به تنگ موردی رویم.درآنجا اتوبوس رادیدیم که تخریب شده بود. مردم روستایمان را دیدم که خبر دار شده وخود را به محل حادثه رسانده بودند، مادرم را ازبین جمعیت شناختم ، مادرم با تراکتور به آنجا آمده بود ، مادرم خودش را به من رساند ومرا درآغوش گرفت.وقتی خانواده های دوستان از دست رفته ام را دیدم از خودم خجالت کشیدم وبه آنها گفتم من داخل اتوبوس نبودم .همان روز من از مادرم خداحافظی کردم ومسیر رودخانه را تا جهرم پیمودیم ،تعدای جنازه پیدا شده بود، حدود یک ماه در روستای ما تشییع جنازه بود ، چهار تن از دوستانم مفقود الجسد شدند وشش ماه بعد یکی ازآنان به کمک من شناسایی شد .

خداوند هرگز کسانی که مارا ساعتها به حال خود گذاشتند ویاری نکردن نمی بخشد، دراین فاصله حتی از خارج ازکشور هم تقاضا شده بود می توانستند ما را از مرگ نجات دهند .حتی پس از حادثه یک بار به دیدار ودلجویی ما نیامدند.آیا حق ما وبچه های رزمنده این بود ؟در کدام کشور به حادثه دیدگان این چنین برخوردی می شود؟من وخانواده ام چگونه مسولینی که که کوتاهی کردند وحتی از ما دلجویی نکردند را ببخشیم؟هنوز هم باور نمی کنم در یک کشور اسلامی با مردم رنج دیده وداغدار این چنین برخوردی شود.

نام شما:
پست الکترونیکی :
نظرات :
بیشتر...