معروف است که سه نعمت آرامش، امید وخواب را اگر از انسانی بگیرند بدون شک خواهد مرد. امید وخواب را کم و بیش و گاهی به گاهی می توان پیدا نمود ویا حداقل احساسش نمود. ولی چه کیمیای نایاب و گوهر گران بهایی است ،آرامش . این همان جواهر بی بدیلی است که اوناسیس با آن ثروت افسانه ای واسطوره ایش اعتراف می کند که آن را نیافت و در حسرتش،چشم از جهان فروبست. گفته اند که هیچگاه به آرامش نخواهی رسید... چرا که به عنوان انسان،در جستجوی کمال مطلقی و با رسیدن به هر نعمتی در پی نعمت بزرگتری بر می آیی و با رسیدن به بالاترین درجه نعمت های دنیوی، آنچه برایت خواهند ماند پوچی خواهدبود وحسرت حسرت از عمری که سوزاندی تا آن را به چنگ آوری.... اگرفعال باشی وابتکاری به خرج دهی و بازار آشفته امروز نیز به کمکت بیاید وثروتمند ومتمول گردی که چه خوب...دیگر نیازمند دیگران نخواهی بود...هم عزت خواهی داشت و هم آسایش... ولی امان از وقتی که سکه های زر و سیم ات چندان فزونی یابد که نگاه داری حسابت،بسیار مشکل شود و یا ناگزیر از استخدام حسابدار شوی... آن وقت است که با هرسکه ای که بر حسابت افزوده می گردد...تنهاتر می شوی گاهی نمی دانی دوستت کیست ودشمنت کدام است در آرزوی محبت واقعی حسرت به دل می مانی واز آن بدتراین که نمی دانی که زنده ات را بیشتر دوست می دارند یا مرده ات را... گاهی دل به پست ها وعناوین دولتی یا حکومتی میبندی ترفیع گرفته چند صباحی کوتاه با آن خوشی ولی دوباره این آرامش است که چونان آهویی گریز پا از تو می گریزد چرا که ده ها رتبه ومقام را در همان لحظه بالاتر از خویش می بینی... کوتاه سخن آنکه آرامش سایه وار از انسان می گریزد تا... اما .... نیکوکار وخیّر که باشی گویی عمر جاودان می یابی ...گویی به یک عالم بی انتها متصل می شوی که تکرار و پوچی در آن راه ندارد ... با هر گروه جدیدی که به مدرسه ی تو می آیند دوباره متولد می شوی وبا هر بیماری که در بیمارستانت جان بگیرد عمر دوباره می گیری. روح تو ونام تو،بسان داستانهای اساطیری در وجود کودکان تعلیم یافته در مدرسه تو جاودان می شود با آنها بزرگ می شودو با آنها به بار می نشنیدوچه خسران زده است آن که می توانست ونکوشید. لبخندها واقعی...محبت ها حقیقی...در محلی که نیکوکاری بنا کند،همه چیز واقعی است... راستی،می دانی "قره العین" چیست؟ اعراب،به هرچیزی که اشک شوق بر دیده جاری کند،قرّه العین می گویند. اشک شادی....آن هم با دیدن کسی ....از شوق ...از اشتیاق و هیجان ....این همان چیزی است که در زندگی تجارت زده امروز و با مناسبات پیچ در پیچ انسان هزاره سوم، به افسانه و خیال می ماند...هرچه هست ،باید خیلی شورانگیز باشد...که از شوق دیدن افرادی به گریه درآیی،گریه به همراه لبخند شوق... اگر ندیده ای،به آیین گشایش مدرسه ای برو...و اشک نیکوکاران را ببین.... تردید نکن که در جای دیگری،قره العین را نخواهی دید. ولی افسوس از بی خبری ما...و از این فرصت شتابان و غزال تیز پای عمر دوست کهنسالم می گفت: صد ساله که شوم،آنگاه که بدانم نیازی به اندوخته ام نخواهم داشت، خیرات خواهم نمود مدرسه ای برپاخواهم کرد ویا بیمارستانی خواهم ساخت...ولی افسوس که در هشتاد سالگی او را به خاک سپردیم قبرستان های ما آکنده از انسانهایی است که قصد داشتند در صد سالگی خیرات کنند لیکن به صد سال نرسیده لباس مرگ بر تن پوشیدند دلیل و بَیّنه در کار خیر لازم نیست شتاب کن که اجل در پی و زمان تنگ است آری ....شتاب کن یا حق مهران صادقیان

نام شما:
پست الکترونیکی :
نظرات :
بیشتر...